ایران سرزمین کهن و اسرارآمیزی است که در طول تاریخ شاهد فراز و نشیب های فراوانی بوده و کمتر سرزمینی همچون ایران آماج بدسگالی و ددمنشی دشمنان خونخوار و همسایگان بی فرهنگ خود بوده است . همسایگانی که نه نشان از تمدن و مدنیت داشتند و نه نشان از خلق و خوی انسانی . اگر به ابتدای پیدایش ایران زمین توجه کنیم ، این سرزمین همواره مورد تهدید اقوام رومی در غرب و اقوام هون و هپاطلیه در شمال شرق بوده است . این سرزمین جهت حفظ بقای خود همواره در حالت نه جنگ و نه صلح با این اقوام متجاوز که از خاور و شمال شرق و جنوب سیبری به ایران حمله ور می شدند روبرو بوده است . در زمانهای باستان این اقوام به هون معروف بوده اند و در بعضی متون تاریخی از آنها با نام ماساژتها یاد شده است .
اقوام بیابانگرد یاد شده چنان قدرتی گرفته بودند که به انجام عملیات ایذایی در مرزهای شمالی و باختری هخامنشیان مبادرت می ورزیدند و در نهایت در یکی از این نبردها کوروش شاهنشای ایران که خود همواره شخصاً صحنه نبرد را اداره می نمود به قتل رسید .
شاید فقدان کوروش در این نبرد نقطه قوتی جهت جرات پیدا کردن این اقوام شده باشد از طرف دیگر زمینه ای در دولت هخامنشی فراهم نمود تا یکبار برای همیشه بر سیطره ماساژتها بر صحاری آسیای میانه خاتمه داده شود .
بعد از اضمحلال دولت هخامنشی در ایران و سیطره سلوکیان و اشکانیان بقایای بجای مانده از اقوام بیابانگرد شمال هرچند یکبار هجومهایی را به سرحدات شمالی ایران انجام می دادند ولی این هجومها به آن حدی نبود که در سیاست گذاری های دولت مرکزی تاثیرگذار باشد و اغلب این شورشها و هجومها توسط مرزداران خنثی و درهم کوبیده می شد . تا اینکه بر اثر حملات نهایی قوای اشکانی که جهت گسترش حوزه نفوذ و سرحدات ایران انجام شد توانمندی این اقوام کوچ نشین به کلی تضعیف شد تا جایی که در دوره ساسانی دیگر اثری از این یورشهای وحشیانه به چشم نمی خورد .
بعد از تصرف ایران توسط قوای عرب و از بین رفتن استقلال سیاسی و نظامی و نبودن اراده سیاسی و نظامی قدرتمند در راس مدیریت کشور، به تدریج اقوام زرد پوست از نواحی مغولستان غربی و حوزه آبریز کوههای تیانشان و آلتایی در مغولستان به طرف مرزهای شرقی و شمال شرقی ایران عزیمت و اقدام به اسکان در حوزه سکونت ماسازتها که تقریبا خالی از سکنه شده بود می نمایند .
محدوده جغرافیایی محل سکونت ماساژتها از مرزهای مغولستان غربی شروع و در شرقی ترین نقطه به آبهای دریای کاسپین محدود می شد و صحرای قره قوم مرز طبیعی و خاکی ای بود که مناطق محل سکونت این اقوام را از مرزهای شمال شرقی ایران مجزا می ساخت . اقوام جدید که وارث سرزمین خالی از سکنه ماسازتها بودند از اقوامی مغولی نژاد بودند که به نامهای مرکیت ، آلان ، نایمان ، قزان یا قزاق ، قرقیزیا و ازبکیا و اوغوز ( تغذغوز) خوانده می شدند .[1]
اقوام مذکور از نظر نژاد از اقوام مغولستان غربی و در حد فاصل بین رودهای اونون و کرولون در مغولستان به کار گله داری مشغول بودند و چون از نظر نژادی در رده های پایین جامعه سنتی و قبیله ای مغولستان تعلق داشتند لذا حق داشتن و تملک مراتع را نداشتند و فقط اجازه داشتند که در کوهپایه های کوههای خشک آلتایی به کار گله داری بپردازند . اقوام ذکر شده بواسطه همدستی با حکومت امپراطوری هان در چین و کنیازهای روسی[2] در شمال مورد غضب جامعه سنتی و قبیله ای مغولستان قرار گرفتند و از محل سکونت خود نیز طرد شدند. لذا به اجبار مجبور شدند به مرزهای شرقی و شمال شرق ایران نزدیک شده و سرزمین خالی از سکنه هونها و ماساژتها را تصرف نمایند و نبود اراده حکومتی قدرتمند در رأس جامعه ایرانی آن روزگار این اسکان را تسهیل نمود.
علیرغم همسایگی این اقوام چادرنشین با نواحی شمالی ایران ، آنان فاصله خود را با ایرانیان حفظ کردند زیرا این اقوام اساساً از مدنیت دور بوده و نمی توانستند مظاهر فرهنگ و تمدن را به درون جامعه بسته و ایلاتی خود راه بدهند . و جوامع متمدن ایرانی نیز تمایلی به پذیرفتن این مهمانان تازه وارد و ناخوانده نداشتند . جامعه ایرانی هنوز خاطره خوشی از غارتها و چپاول هونها و ماساژتها نداشتند و چون عملکرد و نحوه زندگی اقوام جدید تا حدودی شبیه هونها و ماساژتها بود لذا همواره از آنها در بیم و هراس بودند .
با تشکیل حکومت مستقل ایرانی صفاریان در سیستان و بسط قدرت آنان در سراسر ایران ، آنان توانستند تا حدودی گردن کشی اقوام مغول نژاد ذکر شده را خنثی نمایند ولی با قدرت گرفتن خاندان سامانی در ماورالنهر که اساساً از خانان ایغوری بوده و زبان آنان عاریتی از لهجه ایغوری و قراختایی و ترکی قبچاقی ( قبایل ترک زبان حد فاصل بین اقوام چادرنشین و کوههای اورال روسیه که تیره ای است از ترکان قفقاز) بود .اقوام مغول نژاد مذکور به زیر سلطه خاندان سامانی در آمده و در زمره سپاهیان این سلسله در آمدند و در سایه دسترسی به مدارس و منابع و مدنیت رفته رفته با مظاهر فرهنگ آشنا شدند ولی روحیه غارت گری و کشتار خصیصه ای که هیچگاه مانند اقوام صرب در اروپا از ذات آنان خارج نگردید.[3]
از زمان سامانیان تا دوران غزنوی و سپس ایلغار مغول تا اوایل دوران صفویه به علت عدم وجود ارادة منطقی و محکم در ساختار حکومت جوامع ایرانی و وجود حکومتهای ضعیف محلی که به خاطر بقای خود به اقوام صحرانشین باج می دادند ، زمینه قتل و غارت و چپاول اقوام بیابانگرد ذکر شده به بهترین وجه فراهم شد. البته ناگفته نماند که در سایه ارتباط فرهنگی و مذهبی با جامعه مسلمان ایرانی روحیه و خوی درندگی بعضی از این اقوام تا حدی فروکش می کند تا جایی که بعضی از طوایف آنان از جمله سامانیان وغزنویان و خوارزمشاهیان و سلاجقه قدرتی به هم زده و چند صباحی حکمرانان بلامنازع شدند. در سایه ارتباط با اقوام ترک زبان ایرانی که اساسا از قفقاز بودند کلمات و جملات ترکی نیز وارد زبان این اقوام شد و بسط و توسعه زبانشان به خاطر چند سیلابی بودن از راه نوشتاری و ارتباط فرهنگی با جوامع متمدن امکانپذیر نبود زیرا ریشه زبان آنان با چینی و مغولی ارتباط نزدیکی داشت . البته خدمت کاربران محترم این نکته ظریف را بایستی خاطر نشان سازم که همان طوریکه قبلا اشاره کردم اقوام بیابان نشین شمال شرق ایران از نژاد ابتدایی مغولی و زرد پوست بوده و ارتباطی با اقوام ترک قفقاز ایران که در اصل از نژاد هند و اروپایی هستند ندارند .
بعد از فروپاشی حکومت ایلخانان تا زمان ظهور حکومت صفویه در برهه ای از زمان سرزمین ایران دوباره دچار هرج ومرج می شود و نبود حکومت مستقل در رأس سرزمین ایران زمینه را برای طغیان و سرکشی اقوام یاد شده که حالا در سایه فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی و آشنایی با دانش اقوام ایرانی باد ایجاد حکومت و فرمانروایی در دماغشان وزیدن گرفته بود باعث می شود که اقوام مذکور و خانهای آنان شروع به تجهیز سپاه و جنگاور نموده به سرحدات ایران زمین دست اندازی کنند و اوج این توحش را در ایلغار و هجوم وحشیانه ازبکها به استرآباد و شمال خراسان مشاهده می کنیم و در مدت کوتاهی چنان وحشیگری از خود نشان می دهند که کلمه ازبک در جامعه ایرانی به معنی شمشیر و خون تعبیر می شود .
با ظهور شاه اسماعیل صفوی و حمایت خانقاه اردبیل و آذربایجان و بزرگان مذهبی از ایشان حکومت صفویه در ایران پا گرفت. در آغاز شاه اسماعیل در راه تثبیت حکومت دچار مشکلات زیادی شد ترکان عثمانی بخشهایی از غرب کشور را تصرف کرده بودند و مردم را مورد شکنجه و آزار قرارمی دادند. در شرق قراختاییان بودند که از طرف ایلخانان هند حمایت می شدند و در شمال غرب ازبکها و اوغوزها جوی خون راه می انداختند و مردم بی گناه را از دم تیغ می گذراندند و نوامیس مردم را مورد هتاکی قرار می دادند .
در غرب کشور ابتدا شاه اسماعیل به ظاهر با ترکهای عثمانی صلح نمود تا با خیال راحت اوضاع شرق و شمال شرق را سرو سامان دهد . او با تجهیز سپاهی قدرتمند بازماندگان خاندان قراختاییان را که از طرف ایلخانان هند حمایت می شدند قلع و قمع نمود و نواحی وسیعی از افغانستان را ضمیمه خاک ایرا ن نمود و برای همیشه به فتنه آنان خاتمه داد .
سپس با گشودن جبهه ای جدید به ازبکان و متحد آنان یعنی اوغوزها [4]تاخت و شکست سختی به آنها وارد نمود و بسیاری از آنان را کشت و بسیاری را نیز روانه سیاه چالها نمود. در این نبردها شیبک خان سرکرده ازبکان کشته شد و جهت عبرت ازبکان و اوغوزها سر وی را بر سر دروازه شهر ماری[5] آویزان کردند . در ادامه این تثبیت حاکمیت در دوران شاه عباس دستور داده شد که شش طایفه از ترکان قزلباش معروف به شاهسون را از آذربایجان و یک طایفه از کردهای جنگاور را از استان وان و ارض روم که در آن موقع جزء قلمرو ایران بود را اجباراً کوچانده و به صورت نواری از ناحیه شرقی مازندران[6] تا قوچان و فاروج در شمال خراسان پراکنده ساخته و اسکان دهد تا به صورت سدی انسانی ضمن ایجاد توازن در جغرافیای انسانی منطقه به نفع جامعه ایرانی از قدرت گرفتن دوباره ازبکها و اوغوزها جلوگیری نمایند .
اقوام ترک زبان و کرمانج که امروزه از رامیان در استان گلستان تا مینودشت و آشخانه و بجنورد و شیروان و قوچان و فاروج و چناران در استان خراسان شمالی و رضوی پراکنده هستند باز ماندگان همان قزلباشهایی هستند که به جهت دفع فتنه ازبکان به این مناطق کوچانده شده اند . با انجام این تدابیر و قدرت حکومت صفویه برای مدتی سرحدات شمالی ایران رنگ آرامش را به خود می گیرد ولی دیری نمی گذرد که بعد از سقوط حکومت صفویه و ایجاد فتنه افغان مملکت دوباره دچار نا امنی می شود و دوباره اقوام شمالی اقدام به سرکشی و قتل و غارت مردم بی گناه می نمایند و این بار نه از جانب ازبکها بلکه از جانب هم پیمانان آنان اوغوزها می باشد که دیگر با نام ترکمن قدم به عرصه تاخت و تاز و نا امنی می گذارند
نام اوغوز نخستين بار در دايره المعارف چيني قرن هشتم ميلادي آمده است. هم چنين اوغوز را نام قومي از اقوام زرد پوست که داری لهجه ای نزدیک به زبان مغولی بوده اند دانسته اند که در شمال درياچه «ايسيک گول»[7] در شمال مغولستان زندگي مي کرده اند. [8]
نويسندگان ايران براي نخستين بار در قرن پنجم هجري قمري به قومي مغولی نژاد به نام اوغوز یا تغزغوز که در آسياي مرکزي ساکن بوده اند، اشاره مي کنند.این قوم بعد از مهاجرت به آسیای میانه و سکونت در نواحی اطراف دریاچه آرال و آمیزش با ترکان قبچاق که در استپهای جنوب روسیه زندگی می کردند به تدریج زبان و فرهنگ مردم قبچاق را پذیرا شدند و از این زمان بود که ترکمن نامیده شدند .
کلمه ترکمن در زبان قبچاقی به معنی ترک شده می باشد یعنی کسی که ترک نبوده ولی در خانواده ترک زبانان پذیرفته شده . [9] .
طوايف ترکمن «گوگلان»، «يمرلي» و «آرالی» در جلگه هاي «کوپت داغ» و بعدا «ساريق» ها، «ارساري» ها و «سالر» ها در اطراف قوچان و بجنورد از شهرهاي خراسان سکني گزيدند و «يموت» ها به سمت شمال خراسان و رود اترک روي آورده و در قرن شانزدهم ميلادي، طوايف ترکمن به تمام ساحل خاوري خزر تا گرگان مهاجرت کردند. در سال هاي بعد که از اقتدار شاهان ايران و خوانين کاسته شد، ترکمن ها به تدريج به طرف خاور تا مرو دست اندازی کرده و بنای چپاول و غارت را گذاشتند . بدينگونه اين سرزمين در طي چند قرن پهنه تاخت و تاز طوايف غز شده و توده هاي وسيع آن ها به ايران حمله ور شدند و به همراه مغولان خونخوار چنان فجایعی در این سرزمین مرتکب شدند که رعب و وحشت ناشی از این جنایات تا روزگار امروز ورد زبان خاص و عام می باشد .
در زمان صفويه، شاه عباس صفوي براي حفظ ايالات خاوري از تاخت و تاز ترکمن ها و ازبکان، ترک های جنگجو را از ولايات باختري به اين ناحیه کوچ داد و شش ولايت ترک نشين در امتداد کليه مرزها از استرآباد تا چناران به وجود آورد. و همچنین شش طایفه قزلباش شامل روملو ، تکلو ، استاجلو ، قاجار ، افشار و ذوالقدر را در این نواحی اسکان داد تا از هجوم اقوام یاد شده به سرحدات ایران جلوگیری نماید .
پس از لشکرکشی شاه اسماعیل به سرحدات شمالی و قلع و قمع ازبکان و کشته شدن شیبک خان ازبک ، فتنه این قوم شرور برای همیشه از سر این مرز و بوم رخت بر بست اما تاخت و تاز ترکمنان در غیاب هم پیمان ازبکشان ادامه پیدا کرد و با توجه به اینکه مناطق تحت تسلط ازبکان بواسطه قلع و قمع شدن خالی از سکنه ماند و بقایای آنان به مناطق خاوری[10] مهاجرت نمودند زمینه مساعدتری جهت قدرت و غارت برای ترکمنان فراهم آمد . بطوریکه مناطق مورد دستبرد و غارت ترکمنان رفته رفته به مرزهای روسیه نیز کشیده شد و این همان چیزی بود که روسیه تزاری روی خوش به آن نشان نمی داد .
با یورش ترکمن ها به مناطق بخارا و خیوه که در دست بقایای ازبکان ، یعنی هم پیمانان دیروزشان بود این تفکر در نزد اقوام همسایه و هم پیمانان تراکمه قوت گرفت که در دوستی و هم پیمانی با قبایل ترکمن نمی توان امیدوار بود و دل بست . با وقوع جنگ هاي بين قبيله اي از يک سو و يورش تلافی جویانه خانهای ازبک مستقر در بخارا و خيوه که زخم خورده از خیانت آنها بودند از سوي ديگر، آشوب مناطق ترکمن نشين را فرا گرفت. اين منازعات همراه با فشارهاي امپراطوري روسيه به ويژه در مرزهاي جنوب باختري باعث عزیمت تراکمه به عرضهای جنوبی تر نزدیک به مرز ایران گردید ، و در آن زمان ایل قاجار که در دشت گرگان و دو سوی رود خانه گرگان رود تا نواحی رود اترک زندگی می کردند ، با تصاحب تاج و تخت حکومت ایران و انتخاب تهران به عنوان پایتخت و عزیمت دسته جمعی آنان به تهران بنا به دستور آقا محمد خان قاجار ، منطقه گرگان و دشت و اراضی دو سوی گرگانرود تا رود اترک خالی از سکنه ماند ؛ این عوامل سبب افزايش سيل مهاجرت ترکمن ها به نواحي رود گرگان و منطقه خالی از سکنه دشت گرگان که ایل قاجار آنجا را تخلیه کرده و به تهران عزیمت نموده بودند ، گردید. آنها از ریگزارهای صحرای قره قوم که مرز طبیعی نواحی جنوب و فارس نشین بود گذشتند ، اين مهاجرت ترکمن ها به مناطق جنوبی تر یعنی دشت های استراباد و کتول و جرجان و حاجیلر منجر به وقوع جنگ هايي بين ساکنان بومی و فارس زبان اين نواحي با مهاجمان ترکمن شد.
براثر فشار طوايف يموت و گوگلان به ساکنان بومی فارس زبان ، ساکنان فارس این مناطق به طرف کوهپایه ها رانده و فشرده شدند و وجود روستاهای فارس نشین در دامنه های البرز دلیلی براین ادعا می باشد .
طوايف گوگلان نیز به سمت کوه هاي گلي داغ متمایل شدند و کوچ و ییلاق و قشلاق خود را در این نواحی ایجاد کردند و ساکنان اولیه این مناطق را به طرف مناطق جنوبی تر راندند . با وجود مخالفت و نزاع بين ترکمن ها یعنی این مهمانان ناخوانده با ساکنان بومی ، ترکمن ها به تدريج از سواحل خلیج میانکاله تا شمال خراسان را عرصه ترکتازی و تاخت و تاز و غارت و چرای احشام خود قرار دادند . ترکمن ها به خاطر شيوه معيشت [11]، دراندک زماني به مهاجميني تبديل مي شدند که هر حاکميتي ناگزير از مقابله با آن ها مي شد . زیرا هیچ حکومت و زمامداری نمی پذیرد که در محل حاکمیتش اقوامی پیدا شوند که با قتل و غارت و تصرف اراضی و تجاوز به جان و مال و ناموس اهالی ، عرصه را بر مردم تنگ نمایند .
حکومت قاجار نیز بواسطه مشکلات سیاسی که با دول غرب داشت از آنچنان قدرت نظامی برخوردار نبود که مانع این تجاوزات شده و متجاوزین را تنبیه نماید . بلاخره وضعیت اسفناک مناطق فارس نشین که از یورشهای تراکمه روزگارشان سیاه شده بود دست آويزی شد برای شروع جنگی فرسایشی که به علت کوچ نشین بودن ترکمن ها و عدم دسترسی به آنها توسط سپاه منظم قاجار نتایجی در بر نداشت . زیرا ترکمن ها با عملیات چریکی یعنی انجام دستبرد و تاخت ( حمله سریع و برق آسا و بازگشت سریع و ناپدید شدن در دل صحرا ) ابتکار عمل را از قوای حکومتی می گرفتند . قوای حکومتی وقتی به مناطق آشوب زده می رسیدند که اثری از مهاجمان نبود و چیزی پیدا نمی شد جز خانه های سوخته شده و کودکان تیر خورده و زنان مورد هتک حرمت قرارگرفته ، قتل و غارت و خون و از دختران و پسران جوانی که به اسارت به مرو برده شده اند نشانی نبود .[12]
جنگ مرو بزرگ ترين حادثه سياسي در تاريخ ترکمن ها در عصر قاجار به سال 1276 هجري قمري است. تمايل دولت روس به تصرف خانات خيوه، بخارا و نیز قصد روسیه جهت رسیدن به مناطق جنوبی تر و هم مرز با ایران و نيز تحريکات انگليس در افغانستان و سیستان به منظور جدا سازی سیستان از پیکره ایران و لشکرکشي دولت ايران به منظور رفع همیشگی خطر یورش ترکمن ها را مي توان از جمله دلايل شروع اين جنگ دانست. ترکمن ها قادر به جنگ کلاسیک و رو در رو نبودند و اساساً به شبیخون به مناطق مسکونی و مردم بی دفاع عادت داشتند به همین جهت با دولت روسیه هم پیمان شدند و با قول عدم دستبرد و یورش به مناطق روس نشین از سپاه روسیه تقاضای کمک کردند و این همان دستاویزی بود که دولت روسیه لازم داشت . از یکسو سپاه روسیه وارد مناطق تراکمه شده و از طرف دیگر به بهانه حمایت از ترکمنها خود را به مرزهای شمالی ایران می رساند .
سربازان ارتش روسیه جلوی پیشروی سپاه ایران را گرفتند و ارتش ایران را در نبرد مرو شکست دادند. که منجر به تحمیل عهدنامه آخال به دولت ایران گردید . با مساعی روسها و استقرار سپاعیان روس در مناطق شمالی مرز ایران و خیانت ترکمنها از نفوذ دولت ايران بيش از پيش کاسته شد و اين نواحي تحت تسلط ترکمن ها باقي ماند و تا مدت ها بعد از اين واقعه، خان نشين هاي خيوه به همراهي ترکمن ها تا ناحيه خراسان و استراباد مي تاختند و پس از غارت شهرهاي اين نواحي، مردم زيادي را به اسارت مي گرفتند. اين تهاجمات را عباس ميرزا شاهزاده قاجار با آزاد کردن تعداد زيادي اسير ايراني از چنگ ترکمن ها و به اسيري بردن عده زيادي از آن ها پاسخ داد.
البته خیانت ترکمنها در هم پیمانی با روسها بی پاسخ نمایند . به واسطه حضور روسها در نواحی شمالی دوره ای از آرامش به صورت موقت منطقه را فرا گرفت ، اما پيش از پايان قرن نوزدهم ، آخرين تزار روس نیکلای دوم با فتح تاشکند، بخارا، خان نشين خيوه و فرغانه، خان نشين هاي آسياي ميانه را خراج گزار روسيه کرد و تنها بخشي از مناطقی که نزدیک با مناطق شمالی ایران بود ماند. در اين زمان دولت روسيه طوايف يموت را که عمده ترين نيروي ترکمن ها محسوب مي شدند، با دست آويز تأمين امنيت راه هاي تجاري شدیداً سرکوب کرد. با شکست بزرگ ترکمن در سال 1300 هـ . ق، آخرين مناطق مورد استیلای خانهای تراکمه و بقيه نواحي شمال خراسان (از درياي خزر تا رود تجن) به امپراطوري روسيه اضافه شد. امضا قرارداد تحديد مرز آخال (1301 هـ . ق) بين دولتين ايران و روس، مرز ميان دو کشور را از روي نشانه هاي جغرافيايي تعيين کرد و زندگي ترکمن ها را که در آن هنگام در دو طرف مرز به امر کوچ مشغول بودند، مختل نمود.
با تحديد مرزها، ترکمنان می بایست به دو دولت ماليات مي دادند و در يک سو در بخشي از خانواده و از سوي ديگر با احشام و چوپانان ترکمني زندگي مي کردند. ترکمن ها که نمي خواستند مالياتي به دولت روسيه بپردازند اقدام به آغاز مرحله دوم مهاجرت به ايران نمودند.[13]
اما تراکمه بعد از مهاجرت به ایران با سیاست حاکم بر جکومت ايران که مايل به جمع آوري ماليات و محدود کردن قدرت نظامي و پايان دادن به اغتشاشات ترکمن ها بود، مواجه شدند. با اين همه، اگر چه پس از تحديد مرزها، ترکمن هاي اترک و گرگان رسماً ايراني محسوب مي شدند، اما مرام و عقیده ترکمنه غیر از این بود و چنين مي گفتند که هيچ ايراني از مرز قلمرو ترکمن نمي گذرد، مگر اين که ريسماني به گردن داشته باشد و مثل چارپایان کشیده شود .
درعرصه نبرد مشروطه خواهان و مستبدان، ترکمانان در صف مستبدان و مخالفين مشروطه قرار گرفتند و به غارت شهرها و روستاهاي طرف دار انقلاب مشروطه پرداختند. محمد علي ميرزا- پادشاه قاجار- که بر ضد مجلس و مشروطه دست به کودتا زده بود، پس از برکناري، به میان ترکمنها پناه برد و در ميان آنها هم طرفدارانی يافت و آن ها نيز به اميد غارت و گسترش نفوذ خود به ولايات هم جوار، با او همراه شدند که با شکست ترکمن ها و پيروزي قواي مجاهدين مشروطه خواه، ترکمن ها به سرزمين هاي محل سکناي خود عقب نشيني کردند. ترکمنها در درازاي تاريخ سراسر یورش و شورش و قتل و غارت و جنگ و ستيز خود، از آن هنگام که در نوشته های تاريخي براي نخستين بار نام آن ها ذکر شده است ،باعث ناراضایتی همه حکومت ها و حتی مردم عادی بودند. آن ها سال ها بين دو مرز ايران و شوروي سابق در حال رفت و آمد بودند و عملاً در تابعيت هيچ یک قرار نداشتند، گاه خراج گذار اين دولت ها بودند و گاه اموال مردم ساکن آن نواحي را غارت کرده و آنان را به عنوان برده خريد و فروش مي کردند. ترکمن ها در ميان اقوام خود نيز با دشمني، جنگ و ستيز پايان ناپذيري بر سر چراگاه روبرو بودند. چنان که دشمني بين آتاباي ها و گوگلان ها، آتاباي ها و جعفرباي ها، تکه ها با گوگلان ها و …. پايان ناپذير به نظر مي رسيد. اين منازعات و شورشهای ترکمنها تا زماني که حکومت ايران عصر پهلوی اقدام به گسيل ارتش نوین و قدرتمند به سوي ترکمن هاي يموت و گوکلان در سال 1303 هـ . ش نمود و با کوچ و انتقال اجباری اقوام سیستانی به بهانه خشکسالی در سیستان انجامید، ادامه داشت.
بعد از انتقال اقوام سیستانی و اسکان در مناطق ترکمن نشین عملا توازن جمعیت به نفع اقوام فارس زبان و ترکهای قزلباش به هم خورد زیرا تا قبل از انتقال سیستانیها در مناطق ترکمن نشین هیچ فارس و یا قزلباشی نمی توانست تردّد کند. ظهور اقوام سیستانی و اسکان آنها در سرزمین های مورد سکونت تراکمه این قوانین سنتی ظالمانه را برهم زد و صفحه ای تازه در جغرافیای روابط مردمی این منطقه بوجود آورد. زیرا تراکمه علیرغم میل باطنی مجبور بودند با همسایگان تازه وارد و غریبه خود به نحوی مسالمت آمیز کنار بیایند .
آنچه مسلم است در روزگار حاضر که هنوز مدت زیادی از اتفاقات آن دوره نمی گذرد انسانهای مسنی هستند که هنوز زنده هستند وقایع آن دوران را به یاد دارند . در دوران وحشت و یورشهای سهمگین ، بسیاری از شهرهای شمالی کشور از جمله حاجیلر و کتول و استرآباد و کردمحله (کردکوی فعلی) تا گز و گلوگاه مورد تاخت و تاز قرارگرفتند. قتل و غارت آنها تنها شهرهای نواحی صحرا را در بر نمی گیرد بلکه نواحی دامغان و سمنان و شاهرود را نیز شامل می شود . بسیاری از سکنه قتل عام می شوند و نوامیس مردم مورد تجاوز و هتاکی قرار گرفتند و بسیاری از زنان و دختران جهت کنیزی و بهره برداری جنسی به صحاری ترکستان برده شدند . با توجه به کوچ نشین بودن تراکمه و عدم اسکان آنان در یک محل مساعی حکومتهای افشار و زندیه و قاجار جهت دفع فتنه آنان کارساز نیفتاد. زیرا پس از قتل و غارت و چپاول با اسبانشان به صحرای قره قوم پناه بردند. جایی که تعقیب و دسترسی قوای نظامی حکومتهای وقت به آنان دسترسی نداشتند . زیرا کنترل جمعیت سیّال که در یک نقطه جغرافیایی ساکن نیستند از لحاظ نظامی امکانپذیر نمی باشد .لذا جهت مقابله با این هجومهای بی امان اقدام به تغییر بافت مناطق مسکونی شهرهای یاد شده کردند. اگر روزی روزگاری گذرتان به شهر گرگان افتاد و وارد مناطق قدیمی شهر از جمله منطقه ملل و سرپیر و شاهزاده قاسم و سرچشمه شدید می بینید که بافت قدیمی شهر از نظر معماری به گونه ای است که کوچه ها را تنگ و باریک و دیوار ها را بلند درست کرده اند به این خاطر که ترکمنها با اسب به شهر حمله می کردند و اسب در کوچه های تنگ و باریک قدرت مانور ندارد . برروی دیوار ها سوراخهایی ایجاد کرده بودند که مدافعین از درون آن سورخها بر روی سواران ترکمن قیر و نفت مذاب می ریختند . با توجه به اینکه حکومت قاجار به خاطر در گیر بودن با سیاستها و توطئه های دول خارجی و استبداد و فساد داخلی کمتر می توانست به امور داخلی بپردازد نا امنی و قتل و غارت کاروانهای تجاری و مسافرتی در سطح کشور به نهایت رسیده بود و شمال شرق کشور به واسطه هجوم مکرر اقوام یاد شده بیشتر دستخوش این ناملایمات بود البته حکومت قاجار در اوایل حکومت ناصرالدین شاه جهت بر هم زدن توازن جمعیت شرق مازندران و استراباد که به نفع تراکمه بود درصدد کوچاندن اجباری سرریز جمعیت سیستان به این مناطق بودند مانند سیاستی که شاه اسماعیل در قبال ازبکها اعمال کرد و حتی به فرمان شاه چندین خانوار از اهالی سیستان توسط عضدوالدوله حاکم سیستان به ناحیه کتول کوچانده شدند از جمله معززی ها که اصالتا سیستانی هستند منتهی با انعقاد قرارداد 1907 و بندهای الحاقی بعدی به آن در قالب متمم قرارداد مذکور قسمت اعظم سیستان با نفوس انسانی مربوطه با نفوذ انگلستان به افغانها واگذار شد و عملا سناریوی کوچ اجباری اقوام سیستانی به ترکمن صحرا برای مدتها مسکوت ماند.
در اواخر حکومت قاجار و ایجاد انقلاب بلشویکی در روسیه . ارتش سرخ اقدام به سرازیر نمودن اقوام روس تبار از جمله چچن ها و انگوشها به ترکمنستان نمود تا جلوی دست اندازی و یورش ترکمنها به مناطق روس نشین جنوب سیبری گرفته شود در واقع روسها نیز به نوبه خود گرفتار همان بلایی بودند که همسایه جنوبی شان ایران از قرنها قبل از آن رنج می بردند . ورود روسها و چچن ها و انگوش ها به ترکمن صحرا باعث فشرده شدن جمعیت تراکمه به طرف مرزهای ایران می شود و این آغاز نابسامانیهای بیشتر در مرزهای شمال شرق ایران را سبب شده بود .اگر متون تاریخی اقوام را خوب از نظر بگذرانیم و بدون هیچگونه تعصبی آنها را تجزیه و تحلیل کنیم در مورد قوم ترکمن به این واقعیت پی می بریم که یک ترکمن قبل از این که خود را به سرزمینی وابسته بداند بیشتر خود را یک ترکمن می داند تا یک ایرانی و بیشتر خود را یک ترکمن می داند تا یک روس و... و تاریخ هجوم های آنان نشان داده است که هر وقت حکومت مرکزی ضعیف شده این قوم سلاح برداشته و طغیان نموده و با قوی شدن دولت مرکزی دوباره آتش زیر خاکستر شده است و واقعیت عینی این فرضیه را ما در اول انقلاب زمانی که حکومت مرکزی در ضعف دوران گذر به سر می برد تجربه کردیم و ایجاد دو جنگ خونین در گنبد را شاهدی زنده بر این مدعا می گیریم . با انقراض حکومت قاجار و روی کار آمدن حکومت پهلوی باز یک دوره ضعف حکومت مرکزی در ایران آغاز شد و این ضعف مجدداً باعث شروع یورشهای بی امان اقوام ترکمن به سرحدات مناطق فارس نشین شد و این مسئله موضوعی نبود که رضاخان میرپنچ با آن روحیه نظامی و ایجاد استقلال و قدرت مرکزی که داشت بتواند به آن به دیده اغماض و گذشت بنگرد. لذا به محض دست یافتن به قدرت . تمامی مساعی خود را در جهت تثبیت حاکمیت و از بین بردن مدعیان و شورشیان بکار برد . سردار اسد بختیاری را در تهران به بند کشید و بطور مرموزی کشت ، شیخ خزعل در خوزستان دستگیر و تومار حیاتش در هم پیچیده شد . خان ملک در سیستان و تیمور تاش در تهران و دیگر بزرگان و مدعیان یکایک روزگار شان بسر آمد و در این میان رضا شاه پهلوی ظهور نمود لذا برای شاه جدید وجود قومی سرکش و یاغی در منطقه استرآباد و گرگان قابل تحمل نبود بویژه با روحیه استقلال طلبی ترکمنها و ایجاد حکومت کمونیستی ترکمنستان در شمال ایران که هر لحظه بیم استقلال ترکمن صحرا و الحاق آن به جمهوری ترکمنستان می رفت . لذا تصمیم گرفت یکبار برای همیشه خود و ایران و منطقه استرآباد و کتول را از شرح این یورشهای گاه و بیگاه نجات دهد . لذا اقدام به ساماندهی بریگاردهای قزاق نمود و با قوه قهریه بی مانندی اقدام به بستن مرزها نمود .به طوری که احدی قدرت گذر از سرحدات ایران و ورود به ترکمنستان کمونیست و بلعکس را نداشت . سپس با روانه نمودن پلیس سیاسی اقدام به شناسایی بزرگان و سردستگان آنان و دستگیریشان نمود . با اعمال مدیریت و قدرت نظامی تراکمه را مجبور به تخت قاپو نمود . تخت قاپو واژه ای است که در ترکمن صحرا ایجاد شده و معنی آن اسکان اقوام کوچ نشین و گله دار ترکمن با اعمال به زور در یک نقطه و ایجاد مراکز دهات نشین بجای کوچ نشینی و اجبار آنان به کار کشاورزی بود. البته این اقدام توفیقهای زیادی برای رضاشاه داشت .
این عوامل به تنهایی باعث نشد که جلوی شورشها و هجومهای تراکمه را به مناطق فارس نشین بگیرد و هر از چندگاه اقدامهایی از جمله چپاول و غارت و دزدیدن زنان و دختران انجام می دادند که در قرن حاضر تکرار اقداماتی از اینگونه منجر به طغیان عباس گالش جهت انتقام گیری از تراکمه به جهت دزدیدن و تجاوز به خواهرانش توسط تراکمه گردید . ماجرای عباس گالش را اغلب بزرگان و ریش سفیدان که هنوز در قید حیات هستند را به یاد دارند . عباس گالش در انتقام گیری هایش تعداد زیادی از تراکمه را دستگیر و کشته و تکه تکه کرد.
اگر چه با بسته شدن مرزها و اسکان اجباری ترکمن ها تا حدودی از هجومهای آنان کاسته شد ولی ترس از استقلال طلبی و گرایش قومی و فطری ترکمنها با آن تعصبات قومی که داشتند هر آن احتمال تجزیه ترکمن صحرا و الحاق آن به حکومت جمهوری کمونیستی ترکمنستان می رفت و این همان موردی بود که همیشه ذهن نا آرام رضا شاه را به خود مشغول داشته بود و البته نگرانی او بی مورد هم نبود . و این سر آغاز تصمیمی بود که قصه تلخ آن در ذهن رضا شاه پهلوی نقش بست که ای کاش این قصه طور دیگری نوشته می شد و بازیگران سناریوی آن کسان دیگر بودند به قول حافظ: آسمان بار امانت نتوانست کشید – قرعه کار بنام من بیچاره زدند سر آغاز این قصه مهاجرت اجباری قومی بود که در ظاهراً به خاطر خشکسالی ولی در باطن امر به خاطر حفظ توازن جمعیت ترکمن صحرا بود که یورشهای آنان عرصه را بر مناطق فارس نشین تنگ کرده بود .
مهاجرتی که خط سیر آن با سیاستگذاری وزارت داخله حکومت پهلوی تدوین شده بود و تنها یک خط سیر داشت و تنها یک مکان جهت سکونت داشت . خط سیری به مسافت سیستان به ترکمن صحرا و نه جای دیگر و اسکان در جایی که فقط ترکمن داشت و نه کسی دیگر و اگر امروز به مناطق ترکمن نشین در ترکمن صحرا بروید می بینید که در کنار هر روستای ترکمن نشین یک روستای سیستانی نشین هم ساخته شده شانه به شانه هم انگار سالیان سال هست که مثل دو دشمن همدیگر را نگاه می کنند وچشم بر هم نمی گذارند زیرا ترس این وجود دارد گه اگر یکی بخوابد توسط دیگری دریده شود . و در پناه این آرامش شکننده بوجود آمده دیگران در خواب ناز و راحت بسر می برند و از مواهب خداوندی بهره مندند .
همانطوریکه در مطالب قبلی هامون مطالعه کردید به موجب قرارداد 1907 پاریس و بندهای الحاقی بعدی و متمم های منضم شده به آن ، قسمت اعظم سیستان با جمعیت ساکن در آن به افغانستان واگذار شد ولی اهالی آن قسمت از سیستان که سهم افغانستان شده بود هرگز از ایران جدا نشدند و دسته دسته و گروه گروه از سرزمین محل سکونتشان که در سیطره افغانستان قرارگرفته بود فرار کرده و وارد سیستان که متلق به ایران بود شدند ، زیرا عشق به وطن آن هم عشق به ایران چیزی نبود که به راحتی از دل و جان مردم سیستان خارج شود . انبوه جمعیتی که به سرحدات ایران بازگشتند با وضعیت بحرانی مواجه شدند . زیرا تمام مال و منال خود را در آن سوی مرز رها نموده و به دامان وطن بازگشته بودند و خشکسالی حاکم بر سرزمین سیستان این مشکلات را مضاعف می نمود . این انبوه جمعیت برای حکومت پهلوی معضلی شده بودند ، لذا با تصمیماتی که اتخاذ نمودند تصمیم گرفتند طرح کوچاندن اقوام سیستانی به مناطق ترکمن نشین که در زمان حکومت قاجار شروع و موقتاً از دستور کار خارج شده بود ، مجدداً در دستور کار قرار بگیرد و شورش ها و غارت های پی درپی اقوام ترکمن به مناطق فارس نشین حاشیه کوههای البرز و حاشیه شرقی دریای خزر اجرای این طرح را به جلو انداخت و در آن شرایط سخت دولت پهلوی تمام مساعی و تلاش و امکانات خود را در تسهیل این مهاجرت بکار انداخت و طرح طوری بود که اقوام سیستانی لاجرم مجبور بودند که در مناطقی که مد نظر حکومت می باشد اسکان پیدا کنند . محلهای این اسکان از مناطق شرقی مازندران آن روز از ابتدای منطقه جنگلی گلستان شروع و مناطق شمال و جنوب حوزه آبریز گرگان رود تا انتهای مناطق حاشیه خزر تا نزدیکی بندر گز را در بر می گرفت و اگر خوب به موقعیت جغرافیای انسانی و قومی این مناطق توجه کنید متوجه می شوید که مناطق یاد شده همان مناطقی هستند که اقوام ترکمن در آن سکونت داشتند و تا آن روز هیچ فرد غیر ترکمنی جرأت ورود به مرزهای نامرئی آن را نداشت . در تحقیقات میدانی که از ریش سفیدان و بزرگان سیستانی که در این مهاجرت اجباری بوده و لحظه لحظه وقایع آنرا شاهد بوده اند به عمل آمد با صراحت اظهار داشته اند که در بدو ورود هیچگونه امکاناتی وجود نداشت و دولت هم کمکی در جهت تامین موقتی آذوقه مهاجرین بعمل نمی آورد لذا جهت تامین مایحتاج و سرپناه و کار به مناطق فارس نشین مراجعه نمودند با این تصور که قرابت زبان و لهجه و مسلمان شیعه مذهب بودن می تواند عامل پیوند و برقراری ارتباط فیمابین شود ولی این خیال باطلی بود و با سردی و خفت از مناطق عمدتاً فارس نشین طرد می شدند و به دیده حقارت و توهین و تبعیض به آنان نگریسته می شد ، بطوری که اجازه استراحت در سایه منازلشان را حتی برای لحظه ای نمی دادند و در بعضی مناطق سگهای ولگردشان را به جان مهاجرین و زنان و فرزندانشان حمله ور می ساختند و از شیون دخترکان خردسال و زنان میانسال سیستانی که از حمله سگهای درنده وحشت می کردند لذت می بردند . خدایا چه درد بزرگی .اینها دردها و واقعیاتی هست که در هیچ کتاب و رساله ای نوشته نشده و فقط درد آن در سینه بزرگانمان مدفون مانده و با خود به دیار آخرت برده شده و خواهد رفت . قصه دردآور مردمی که سیاست آنان را از سرزمین تاریخی شان دور نموده تا سپر انسانی برای مردمی دیگر در سرزمین دیگری باشند . مردم آواره سیستانی نگاههای تبعیض آمیز توام با تحقیر را خوب می شناسند و فرزندانشان با این نگاهها بزرگ شده اند . نگاه تحقیر آمیز و تبعیض از جانب مردمی که مهاجران آورده شده بودند تا سپر بلای شان در مقابل هجوم اقوام شورشگر شمالی باشند . آورده شده بودند تا دیگر هیچ فارسی در مناطق ترکمن نشین با طنابی بر گردن به دنبال اسبی از نژاد ترکمنی کشیده نشود و به اسارت به ماری و عشق آباد فرستاده نشود . اما داستان مهاجرت اجباری اقوام سیستانی که دقیقاً حدود چهل سال بعد از مهاجرت اقوام ترکمن به نواحی گرگان و دشت اتفاق افتاد با تمام وقایع تلخ و جانکاهی که داشت وقایع حیرت آوری نیز داشت و آن پذیرش مهاجران سیستانی توسط ترکمن ها بود که علیرغم اختلاف نژاد و مذهب و زبان توانستند در کنار هم آرام بگیرند .آرامشی نه از روی عشق و علاقه بلکه آرامشی اجباری از روی نیاز متقابل . از دلایل عمده این تفاهم این بود که اقوام ترکمن اساساً گله دار و رمه دار بودند و کوچ نشین و بعد از اسکان اجباری و روستا نشین شدن بایستی به کار کشاورزی روی می آوردند ، یعنی کاری که اصلا در آن تخصص نداشتند ، در عوض مهاجرین سیستانی متخصص و خبره این کار بودند . لذا ترکمنها با تفاهم و از روی نیاز اقدام به پذیرش اقوام سیستانی جهت کار بر روی زمینهای زراعی در قبال دریافت دستمزد اندک نمودند . و دیگر اینکه با سیطره ارتش پهلوی بر ترکمنها و رو به ضعف گذاشتن شورشهای تراکمه و محدود شدن روحیه کوچ نشینی و عشایری از یک طرف و عدم پذیرش مهاجرین سیستانی از جانب مردم فارس زبان ، سیاستی در میان تراکمه ایجاد شد مبنی بر اینکه از قدرت همبستگی و روحیه سرسخت سیستانیهای مهاجر جهت فشار آوردن بر مناطق فارس نشین استفاده نمایند تا بلکه بتوانند امتیازات بیشتری کسب نمایند یعنی از تخصص و زحمات سیستانیها در مقابل دستمزدی اندک استفاده نموده و باعث عمران و آبادانی مناطق ترکمن نشین که از مناطق دیگر عقب مانده تر و ویران بود شده و از لحاظ اقتصادی پیشرفت نمایند . سیستانیهای مهاجر مجبور بودند جهت تامین نیازهای اولیه زندگی به شدت در حد برده برای ارباب ترکمن خود جان بکنند و در مقابل دستمزدی اندک و ناچیز دریافت نمایند و بعضاً ارباب ترکمن چنان حساب و کتاب ضالمانه ای انجام می داد که دهقان سیستانی اش را زیر بار سلف و سود و بهره ظالمانه می برد .
یک سیستانی که دهقان و کارگر ترکمن بود ، فرزند او هم بایستی دهقان و کارگر همان ارباب می شد و هیچ ارباب ترکمن دیگری مجاز نبود دهقان ارباب دیگر را به کار بگیرد .
دهقان سیستانی مجبور بود فقط از مغازه ارباب خودش خرید نماید آنهم بصورت نسیه و با چند برابر قیمت در حسابش نوشته می شد تا با برداشت محصول از سهم کارگریش تسویه شود ، بر سر محصولی که آنهم بیشتر هزینه های تولیدش بر دوش دهقان بیچاره سیستانی گذاشته می شد و دهقان سیستانی تا آخر عمرش بدهکار ارباب ظالمش قرار می گرفت .
با دهقان سیستانی از سیاهان برده در دوران برده داری قرن هجدهم و نوزدهم میلادی بدتر برخورد می شد .قانونی نبود ، اخلاقی نبود ، انسانیتی نبود تا به درد و داد این مردم مفلوک که قربانی سیاست مهاجرت اجباری حکومت پهلوی شده بودند برسد .
قصه تلخ داستان تبعیض ها و تحقیر های این مردم زحمتکش همچنان ادامه دارد . یک سیستانی بخاطر ظلمی که حکومت قاجار و پهلوی در حق سیستان و سیستانی روا داشت در درگاه خداوند هرگز سردمداران آنرا نخواهد بخشید . حکومت بی کفایت قاجار قسمت اعظم سیستان را به باد داد و حکومت پهلوی بخاطر حفاظت از مردمی ، مردم سرزمینی را به سرزمینی دیگر آواره نمود . داستان این مهاجرت و زجرهای پدرانمان آنقدر بی صدا نوشته شد و آنقدر بی صدا خوانده شد که هیچکس مضمون آن را نفهمید تا برای دیگران نقل کند و همچنان در قلبها و سینه مدفون ماند .
منابع مورد استفاده :
تاریخ ایران باستان
تاریخ ترکمن... محمد سارای
اقوام بیابانگرد یاد شده چنان قدرتی گرفته بودند که به انجام عملیات ایذایی در مرزهای شمالی و باختری هخامنشیان مبادرت می ورزیدند و در نهایت در یکی از این نبردها کوروش شاهنشای ایران که خود همواره شخصاً صحنه نبرد را اداره می نمود به قتل رسید .
شاید فقدان کوروش در این نبرد نقطه قوتی جهت جرات پیدا کردن این اقوام شده باشد از طرف دیگر زمینه ای در دولت هخامنشی فراهم نمود تا یکبار برای همیشه بر سیطره ماساژتها بر صحاری آسیای میانه خاتمه داده شود .
بعد از اضمحلال دولت هخامنشی در ایران و سیطره سلوکیان و اشکانیان بقایای بجای مانده از اقوام بیابانگرد شمال هرچند یکبار هجومهایی را به سرحدات شمالی ایران انجام می دادند ولی این هجومها به آن حدی نبود که در سیاست گذاری های دولت مرکزی تاثیرگذار باشد و اغلب این شورشها و هجومها توسط مرزداران خنثی و درهم کوبیده می شد . تا اینکه بر اثر حملات نهایی قوای اشکانی که جهت گسترش حوزه نفوذ و سرحدات ایران انجام شد توانمندی این اقوام کوچ نشین به کلی تضعیف شد تا جایی که در دوره ساسانی دیگر اثری از این یورشهای وحشیانه به چشم نمی خورد .
بعد از تصرف ایران توسط قوای عرب و از بین رفتن استقلال سیاسی و نظامی و نبودن اراده سیاسی و نظامی قدرتمند در راس مدیریت کشور، به تدریج اقوام زرد پوست از نواحی مغولستان غربی و حوزه آبریز کوههای تیانشان و آلتایی در مغولستان به طرف مرزهای شرقی و شمال شرقی ایران عزیمت و اقدام به اسکان در حوزه سکونت ماسازتها که تقریبا خالی از سکنه شده بود می نمایند .
محدوده جغرافیایی محل سکونت ماساژتها از مرزهای مغولستان غربی شروع و در شرقی ترین نقطه به آبهای دریای کاسپین محدود می شد و صحرای قره قوم مرز طبیعی و خاکی ای بود که مناطق محل سکونت این اقوام را از مرزهای شمال شرقی ایران مجزا می ساخت . اقوام جدید که وارث سرزمین خالی از سکنه ماسازتها بودند از اقوامی مغولی نژاد بودند که به نامهای مرکیت ، آلان ، نایمان ، قزان یا قزاق ، قرقیزیا و ازبکیا و اوغوز ( تغذغوز) خوانده می شدند .[1]
اقوام مذکور از نظر نژاد از اقوام مغولستان غربی و در حد فاصل بین رودهای اونون و کرولون در مغولستان به کار گله داری مشغول بودند و چون از نظر نژادی در رده های پایین جامعه سنتی و قبیله ای مغولستان تعلق داشتند لذا حق داشتن و تملک مراتع را نداشتند و فقط اجازه داشتند که در کوهپایه های کوههای خشک آلتایی به کار گله داری بپردازند . اقوام ذکر شده بواسطه همدستی با حکومت امپراطوری هان در چین و کنیازهای روسی[2] در شمال مورد غضب جامعه سنتی و قبیله ای مغولستان قرار گرفتند و از محل سکونت خود نیز طرد شدند. لذا به اجبار مجبور شدند به مرزهای شرقی و شمال شرق ایران نزدیک شده و سرزمین خالی از سکنه هونها و ماساژتها را تصرف نمایند و نبود اراده حکومتی قدرتمند در رأس جامعه ایرانی آن روزگار این اسکان را تسهیل نمود.
علیرغم همسایگی این اقوام چادرنشین با نواحی شمالی ایران ، آنان فاصله خود را با ایرانیان حفظ کردند زیرا این اقوام اساساً از مدنیت دور بوده و نمی توانستند مظاهر فرهنگ و تمدن را به درون جامعه بسته و ایلاتی خود راه بدهند . و جوامع متمدن ایرانی نیز تمایلی به پذیرفتن این مهمانان تازه وارد و ناخوانده نداشتند . جامعه ایرانی هنوز خاطره خوشی از غارتها و چپاول هونها و ماساژتها نداشتند و چون عملکرد و نحوه زندگی اقوام جدید تا حدودی شبیه هونها و ماساژتها بود لذا همواره از آنها در بیم و هراس بودند .
با تشکیل حکومت مستقل ایرانی صفاریان در سیستان و بسط قدرت آنان در سراسر ایران ، آنان توانستند تا حدودی گردن کشی اقوام مغول نژاد ذکر شده را خنثی نمایند ولی با قدرت گرفتن خاندان سامانی در ماورالنهر که اساساً از خانان ایغوری بوده و زبان آنان عاریتی از لهجه ایغوری و قراختایی و ترکی قبچاقی ( قبایل ترک زبان حد فاصل بین اقوام چادرنشین و کوههای اورال روسیه که تیره ای است از ترکان قفقاز) بود .اقوام مغول نژاد مذکور به زیر سلطه خاندان سامانی در آمده و در زمره سپاهیان این سلسله در آمدند و در سایه دسترسی به مدارس و منابع و مدنیت رفته رفته با مظاهر فرهنگ آشنا شدند ولی روحیه غارت گری و کشتار خصیصه ای که هیچگاه مانند اقوام صرب در اروپا از ذات آنان خارج نگردید.[3]
از زمان سامانیان تا دوران غزنوی و سپس ایلغار مغول تا اوایل دوران صفویه به علت عدم وجود ارادة منطقی و محکم در ساختار حکومت جوامع ایرانی و وجود حکومتهای ضعیف محلی که به خاطر بقای خود به اقوام صحرانشین باج می دادند ، زمینه قتل و غارت و چپاول اقوام بیابانگرد ذکر شده به بهترین وجه فراهم شد. البته ناگفته نماند که در سایه ارتباط فرهنگی و مذهبی با جامعه مسلمان ایرانی روحیه و خوی درندگی بعضی از این اقوام تا حدی فروکش می کند تا جایی که بعضی از طوایف آنان از جمله سامانیان وغزنویان و خوارزمشاهیان و سلاجقه قدرتی به هم زده و چند صباحی حکمرانان بلامنازع شدند. در سایه ارتباط با اقوام ترک زبان ایرانی که اساسا از قفقاز بودند کلمات و جملات ترکی نیز وارد زبان این اقوام شد و بسط و توسعه زبانشان به خاطر چند سیلابی بودن از راه نوشتاری و ارتباط فرهنگی با جوامع متمدن امکانپذیر نبود زیرا ریشه زبان آنان با چینی و مغولی ارتباط نزدیکی داشت . البته خدمت کاربران محترم این نکته ظریف را بایستی خاطر نشان سازم که همان طوریکه قبلا اشاره کردم اقوام بیابان نشین شمال شرق ایران از نژاد ابتدایی مغولی و زرد پوست بوده و ارتباطی با اقوام ترک قفقاز ایران که در اصل از نژاد هند و اروپایی هستند ندارند .
بعد از فروپاشی حکومت ایلخانان تا زمان ظهور حکومت صفویه در برهه ای از زمان سرزمین ایران دوباره دچار هرج ومرج می شود و نبود حکومت مستقل در رأس سرزمین ایران زمینه را برای طغیان و سرکشی اقوام یاد شده که حالا در سایه فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی و آشنایی با دانش اقوام ایرانی باد ایجاد حکومت و فرمانروایی در دماغشان وزیدن گرفته بود باعث می شود که اقوام مذکور و خانهای آنان شروع به تجهیز سپاه و جنگاور نموده به سرحدات ایران زمین دست اندازی کنند و اوج این توحش را در ایلغار و هجوم وحشیانه ازبکها به استرآباد و شمال خراسان مشاهده می کنیم و در مدت کوتاهی چنان وحشیگری از خود نشان می دهند که کلمه ازبک در جامعه ایرانی به معنی شمشیر و خون تعبیر می شود .
با ظهور شاه اسماعیل صفوی و حمایت خانقاه اردبیل و آذربایجان و بزرگان مذهبی از ایشان حکومت صفویه در ایران پا گرفت. در آغاز شاه اسماعیل در راه تثبیت حکومت دچار مشکلات زیادی شد ترکان عثمانی بخشهایی از غرب کشور را تصرف کرده بودند و مردم را مورد شکنجه و آزار قرارمی دادند. در شرق قراختاییان بودند که از طرف ایلخانان هند حمایت می شدند و در شمال غرب ازبکها و اوغوزها جوی خون راه می انداختند و مردم بی گناه را از دم تیغ می گذراندند و نوامیس مردم را مورد هتاکی قرار می دادند .
در غرب کشور ابتدا شاه اسماعیل به ظاهر با ترکهای عثمانی صلح نمود تا با خیال راحت اوضاع شرق و شمال شرق را سرو سامان دهد . او با تجهیز سپاهی قدرتمند بازماندگان خاندان قراختاییان را که از طرف ایلخانان هند حمایت می شدند قلع و قمع نمود و نواحی وسیعی از افغانستان را ضمیمه خاک ایرا ن نمود و برای همیشه به فتنه آنان خاتمه داد .
سپس با گشودن جبهه ای جدید به ازبکان و متحد آنان یعنی اوغوزها [4]تاخت و شکست سختی به آنها وارد نمود و بسیاری از آنان را کشت و بسیاری را نیز روانه سیاه چالها نمود. در این نبردها شیبک خان سرکرده ازبکان کشته شد و جهت عبرت ازبکان و اوغوزها سر وی را بر سر دروازه شهر ماری[5] آویزان کردند . در ادامه این تثبیت حاکمیت در دوران شاه عباس دستور داده شد که شش طایفه از ترکان قزلباش معروف به شاهسون را از آذربایجان و یک طایفه از کردهای جنگاور را از استان وان و ارض روم که در آن موقع جزء قلمرو ایران بود را اجباراً کوچانده و به صورت نواری از ناحیه شرقی مازندران[6] تا قوچان و فاروج در شمال خراسان پراکنده ساخته و اسکان دهد تا به صورت سدی انسانی ضمن ایجاد توازن در جغرافیای انسانی منطقه به نفع جامعه ایرانی از قدرت گرفتن دوباره ازبکها و اوغوزها جلوگیری نمایند .
اقوام ترک زبان و کرمانج که امروزه از رامیان در استان گلستان تا مینودشت و آشخانه و بجنورد و شیروان و قوچان و فاروج و چناران در استان خراسان شمالی و رضوی پراکنده هستند باز ماندگان همان قزلباشهایی هستند که به جهت دفع فتنه ازبکان به این مناطق کوچانده شده اند . با انجام این تدابیر و قدرت حکومت صفویه برای مدتی سرحدات شمالی ایران رنگ آرامش را به خود می گیرد ولی دیری نمی گذرد که بعد از سقوط حکومت صفویه و ایجاد فتنه افغان مملکت دوباره دچار نا امنی می شود و دوباره اقوام شمالی اقدام به سرکشی و قتل و غارت مردم بی گناه می نمایند و این بار نه از جانب ازبکها بلکه از جانب هم پیمانان آنان اوغوزها می باشد که دیگر با نام ترکمن قدم به عرصه تاخت و تاز و نا امنی می گذارند
نام اوغوز نخستين بار در دايره المعارف چيني قرن هشتم ميلادي آمده است. هم چنين اوغوز را نام قومي از اقوام زرد پوست که داری لهجه ای نزدیک به زبان مغولی بوده اند دانسته اند که در شمال درياچه «ايسيک گول»[7] در شمال مغولستان زندگي مي کرده اند. [8]
نويسندگان ايران براي نخستين بار در قرن پنجم هجري قمري به قومي مغولی نژاد به نام اوغوز یا تغزغوز که در آسياي مرکزي ساکن بوده اند، اشاره مي کنند.این قوم بعد از مهاجرت به آسیای میانه و سکونت در نواحی اطراف دریاچه آرال و آمیزش با ترکان قبچاق که در استپهای جنوب روسیه زندگی می کردند به تدریج زبان و فرهنگ مردم قبچاق را پذیرا شدند و از این زمان بود که ترکمن نامیده شدند .
کلمه ترکمن در زبان قبچاقی به معنی ترک شده می باشد یعنی کسی که ترک نبوده ولی در خانواده ترک زبانان پذیرفته شده . [9] .
طوايف ترکمن «گوگلان»، «يمرلي» و «آرالی» در جلگه هاي «کوپت داغ» و بعدا «ساريق» ها، «ارساري» ها و «سالر» ها در اطراف قوچان و بجنورد از شهرهاي خراسان سکني گزيدند و «يموت» ها به سمت شمال خراسان و رود اترک روي آورده و در قرن شانزدهم ميلادي، طوايف ترکمن به تمام ساحل خاوري خزر تا گرگان مهاجرت کردند. در سال هاي بعد که از اقتدار شاهان ايران و خوانين کاسته شد، ترکمن ها به تدريج به طرف خاور تا مرو دست اندازی کرده و بنای چپاول و غارت را گذاشتند . بدينگونه اين سرزمين در طي چند قرن پهنه تاخت و تاز طوايف غز شده و توده هاي وسيع آن ها به ايران حمله ور شدند و به همراه مغولان خونخوار چنان فجایعی در این سرزمین مرتکب شدند که رعب و وحشت ناشی از این جنایات تا روزگار امروز ورد زبان خاص و عام می باشد .
در زمان صفويه، شاه عباس صفوي براي حفظ ايالات خاوري از تاخت و تاز ترکمن ها و ازبکان، ترک های جنگجو را از ولايات باختري به اين ناحیه کوچ داد و شش ولايت ترک نشين در امتداد کليه مرزها از استرآباد تا چناران به وجود آورد. و همچنین شش طایفه قزلباش شامل روملو ، تکلو ، استاجلو ، قاجار ، افشار و ذوالقدر را در این نواحی اسکان داد تا از هجوم اقوام یاد شده به سرحدات ایران جلوگیری نماید .
پس از لشکرکشی شاه اسماعیل به سرحدات شمالی و قلع و قمع ازبکان و کشته شدن شیبک خان ازبک ، فتنه این قوم شرور برای همیشه از سر این مرز و بوم رخت بر بست اما تاخت و تاز ترکمنان در غیاب هم پیمان ازبکشان ادامه پیدا کرد و با توجه به اینکه مناطق تحت تسلط ازبکان بواسطه قلع و قمع شدن خالی از سکنه ماند و بقایای آنان به مناطق خاوری[10] مهاجرت نمودند زمینه مساعدتری جهت قدرت و غارت برای ترکمنان فراهم آمد . بطوریکه مناطق مورد دستبرد و غارت ترکمنان رفته رفته به مرزهای روسیه نیز کشیده شد و این همان چیزی بود که روسیه تزاری روی خوش به آن نشان نمی داد .
با یورش ترکمن ها به مناطق بخارا و خیوه که در دست بقایای ازبکان ، یعنی هم پیمانان دیروزشان بود این تفکر در نزد اقوام همسایه و هم پیمانان تراکمه قوت گرفت که در دوستی و هم پیمانی با قبایل ترکمن نمی توان امیدوار بود و دل بست . با وقوع جنگ هاي بين قبيله اي از يک سو و يورش تلافی جویانه خانهای ازبک مستقر در بخارا و خيوه که زخم خورده از خیانت آنها بودند از سوي ديگر، آشوب مناطق ترکمن نشين را فرا گرفت. اين منازعات همراه با فشارهاي امپراطوري روسيه به ويژه در مرزهاي جنوب باختري باعث عزیمت تراکمه به عرضهای جنوبی تر نزدیک به مرز ایران گردید ، و در آن زمان ایل قاجار که در دشت گرگان و دو سوی رود خانه گرگان رود تا نواحی رود اترک زندگی می کردند ، با تصاحب تاج و تخت حکومت ایران و انتخاب تهران به عنوان پایتخت و عزیمت دسته جمعی آنان به تهران بنا به دستور آقا محمد خان قاجار ، منطقه گرگان و دشت و اراضی دو سوی گرگانرود تا رود اترک خالی از سکنه ماند ؛ این عوامل سبب افزايش سيل مهاجرت ترکمن ها به نواحي رود گرگان و منطقه خالی از سکنه دشت گرگان که ایل قاجار آنجا را تخلیه کرده و به تهران عزیمت نموده بودند ، گردید. آنها از ریگزارهای صحرای قره قوم که مرز طبیعی نواحی جنوب و فارس نشین بود گذشتند ، اين مهاجرت ترکمن ها به مناطق جنوبی تر یعنی دشت های استراباد و کتول و جرجان و حاجیلر منجر به وقوع جنگ هايي بين ساکنان بومی و فارس زبان اين نواحي با مهاجمان ترکمن شد.
براثر فشار طوايف يموت و گوگلان به ساکنان بومی فارس زبان ، ساکنان فارس این مناطق به طرف کوهپایه ها رانده و فشرده شدند و وجود روستاهای فارس نشین در دامنه های البرز دلیلی براین ادعا می باشد .
طوايف گوگلان نیز به سمت کوه هاي گلي داغ متمایل شدند و کوچ و ییلاق و قشلاق خود را در این نواحی ایجاد کردند و ساکنان اولیه این مناطق را به طرف مناطق جنوبی تر راندند . با وجود مخالفت و نزاع بين ترکمن ها یعنی این مهمانان ناخوانده با ساکنان بومی ، ترکمن ها به تدريج از سواحل خلیج میانکاله تا شمال خراسان را عرصه ترکتازی و تاخت و تاز و غارت و چرای احشام خود قرار دادند . ترکمن ها به خاطر شيوه معيشت [11]، دراندک زماني به مهاجميني تبديل مي شدند که هر حاکميتي ناگزير از مقابله با آن ها مي شد . زیرا هیچ حکومت و زمامداری نمی پذیرد که در محل حاکمیتش اقوامی پیدا شوند که با قتل و غارت و تصرف اراضی و تجاوز به جان و مال و ناموس اهالی ، عرصه را بر مردم تنگ نمایند .
حکومت قاجار نیز بواسطه مشکلات سیاسی که با دول غرب داشت از آنچنان قدرت نظامی برخوردار نبود که مانع این تجاوزات شده و متجاوزین را تنبیه نماید . بلاخره وضعیت اسفناک مناطق فارس نشین که از یورشهای تراکمه روزگارشان سیاه شده بود دست آويزی شد برای شروع جنگی فرسایشی که به علت کوچ نشین بودن ترکمن ها و عدم دسترسی به آنها توسط سپاه منظم قاجار نتایجی در بر نداشت . زیرا ترکمن ها با عملیات چریکی یعنی انجام دستبرد و تاخت ( حمله سریع و برق آسا و بازگشت سریع و ناپدید شدن در دل صحرا ) ابتکار عمل را از قوای حکومتی می گرفتند . قوای حکومتی وقتی به مناطق آشوب زده می رسیدند که اثری از مهاجمان نبود و چیزی پیدا نمی شد جز خانه های سوخته شده و کودکان تیر خورده و زنان مورد هتک حرمت قرارگرفته ، قتل و غارت و خون و از دختران و پسران جوانی که به اسارت به مرو برده شده اند نشانی نبود .[12]
جنگ مرو بزرگ ترين حادثه سياسي در تاريخ ترکمن ها در عصر قاجار به سال 1276 هجري قمري است. تمايل دولت روس به تصرف خانات خيوه، بخارا و نیز قصد روسیه جهت رسیدن به مناطق جنوبی تر و هم مرز با ایران و نيز تحريکات انگليس در افغانستان و سیستان به منظور جدا سازی سیستان از پیکره ایران و لشکرکشي دولت ايران به منظور رفع همیشگی خطر یورش ترکمن ها را مي توان از جمله دلايل شروع اين جنگ دانست. ترکمن ها قادر به جنگ کلاسیک و رو در رو نبودند و اساساً به شبیخون به مناطق مسکونی و مردم بی دفاع عادت داشتند به همین جهت با دولت روسیه هم پیمان شدند و با قول عدم دستبرد و یورش به مناطق روس نشین از سپاه روسیه تقاضای کمک کردند و این همان دستاویزی بود که دولت روسیه لازم داشت . از یکسو سپاه روسیه وارد مناطق تراکمه شده و از طرف دیگر به بهانه حمایت از ترکمنها خود را به مرزهای شمالی ایران می رساند .
سربازان ارتش روسیه جلوی پیشروی سپاه ایران را گرفتند و ارتش ایران را در نبرد مرو شکست دادند. که منجر به تحمیل عهدنامه آخال به دولت ایران گردید . با مساعی روسها و استقرار سپاعیان روس در مناطق شمالی مرز ایران و خیانت ترکمنها از نفوذ دولت ايران بيش از پيش کاسته شد و اين نواحي تحت تسلط ترکمن ها باقي ماند و تا مدت ها بعد از اين واقعه، خان نشين هاي خيوه به همراهي ترکمن ها تا ناحيه خراسان و استراباد مي تاختند و پس از غارت شهرهاي اين نواحي، مردم زيادي را به اسارت مي گرفتند. اين تهاجمات را عباس ميرزا شاهزاده قاجار با آزاد کردن تعداد زيادي اسير ايراني از چنگ ترکمن ها و به اسيري بردن عده زيادي از آن ها پاسخ داد.
البته خیانت ترکمنها در هم پیمانی با روسها بی پاسخ نمایند . به واسطه حضور روسها در نواحی شمالی دوره ای از آرامش به صورت موقت منطقه را فرا گرفت ، اما پيش از پايان قرن نوزدهم ، آخرين تزار روس نیکلای دوم با فتح تاشکند، بخارا، خان نشين خيوه و فرغانه، خان نشين هاي آسياي ميانه را خراج گزار روسيه کرد و تنها بخشي از مناطقی که نزدیک با مناطق شمالی ایران بود ماند. در اين زمان دولت روسيه طوايف يموت را که عمده ترين نيروي ترکمن ها محسوب مي شدند، با دست آويز تأمين امنيت راه هاي تجاري شدیداً سرکوب کرد. با شکست بزرگ ترکمن در سال 1300 هـ . ق، آخرين مناطق مورد استیلای خانهای تراکمه و بقيه نواحي شمال خراسان (از درياي خزر تا رود تجن) به امپراطوري روسيه اضافه شد. امضا قرارداد تحديد مرز آخال (1301 هـ . ق) بين دولتين ايران و روس، مرز ميان دو کشور را از روي نشانه هاي جغرافيايي تعيين کرد و زندگي ترکمن ها را که در آن هنگام در دو طرف مرز به امر کوچ مشغول بودند، مختل نمود.
با تحديد مرزها، ترکمنان می بایست به دو دولت ماليات مي دادند و در يک سو در بخشي از خانواده و از سوي ديگر با احشام و چوپانان ترکمني زندگي مي کردند. ترکمن ها که نمي خواستند مالياتي به دولت روسيه بپردازند اقدام به آغاز مرحله دوم مهاجرت به ايران نمودند.[13]
اما تراکمه بعد از مهاجرت به ایران با سیاست حاکم بر جکومت ايران که مايل به جمع آوري ماليات و محدود کردن قدرت نظامي و پايان دادن به اغتشاشات ترکمن ها بود، مواجه شدند. با اين همه، اگر چه پس از تحديد مرزها، ترکمن هاي اترک و گرگان رسماً ايراني محسوب مي شدند، اما مرام و عقیده ترکمنه غیر از این بود و چنين مي گفتند که هيچ ايراني از مرز قلمرو ترکمن نمي گذرد، مگر اين که ريسماني به گردن داشته باشد و مثل چارپایان کشیده شود .
درعرصه نبرد مشروطه خواهان و مستبدان، ترکمانان در صف مستبدان و مخالفين مشروطه قرار گرفتند و به غارت شهرها و روستاهاي طرف دار انقلاب مشروطه پرداختند. محمد علي ميرزا- پادشاه قاجار- که بر ضد مجلس و مشروطه دست به کودتا زده بود، پس از برکناري، به میان ترکمنها پناه برد و در ميان آنها هم طرفدارانی يافت و آن ها نيز به اميد غارت و گسترش نفوذ خود به ولايات هم جوار، با او همراه شدند که با شکست ترکمن ها و پيروزي قواي مجاهدين مشروطه خواه، ترکمن ها به سرزمين هاي محل سکناي خود عقب نشيني کردند. ترکمنها در درازاي تاريخ سراسر یورش و شورش و قتل و غارت و جنگ و ستيز خود، از آن هنگام که در نوشته های تاريخي براي نخستين بار نام آن ها ذکر شده است ،باعث ناراضایتی همه حکومت ها و حتی مردم عادی بودند. آن ها سال ها بين دو مرز ايران و شوروي سابق در حال رفت و آمد بودند و عملاً در تابعيت هيچ یک قرار نداشتند، گاه خراج گذار اين دولت ها بودند و گاه اموال مردم ساکن آن نواحي را غارت کرده و آنان را به عنوان برده خريد و فروش مي کردند. ترکمن ها در ميان اقوام خود نيز با دشمني، جنگ و ستيز پايان ناپذيري بر سر چراگاه روبرو بودند. چنان که دشمني بين آتاباي ها و گوگلان ها، آتاباي ها و جعفرباي ها، تکه ها با گوگلان ها و …. پايان ناپذير به نظر مي رسيد. اين منازعات و شورشهای ترکمنها تا زماني که حکومت ايران عصر پهلوی اقدام به گسيل ارتش نوین و قدرتمند به سوي ترکمن هاي يموت و گوکلان در سال 1303 هـ . ش نمود و با کوچ و انتقال اجباری اقوام سیستانی به بهانه خشکسالی در سیستان انجامید، ادامه داشت.
بعد از انتقال اقوام سیستانی و اسکان در مناطق ترکمن نشین عملا توازن جمعیت به نفع اقوام فارس زبان و ترکهای قزلباش به هم خورد زیرا تا قبل از انتقال سیستانیها در مناطق ترکمن نشین هیچ فارس و یا قزلباشی نمی توانست تردّد کند. ظهور اقوام سیستانی و اسکان آنها در سرزمین های مورد سکونت تراکمه این قوانین سنتی ظالمانه را برهم زد و صفحه ای تازه در جغرافیای روابط مردمی این منطقه بوجود آورد. زیرا تراکمه علیرغم میل باطنی مجبور بودند با همسایگان تازه وارد و غریبه خود به نحوی مسالمت آمیز کنار بیایند .
آنچه مسلم است در روزگار حاضر که هنوز مدت زیادی از اتفاقات آن دوره نمی گذرد انسانهای مسنی هستند که هنوز زنده هستند وقایع آن دوران را به یاد دارند . در دوران وحشت و یورشهای سهمگین ، بسیاری از شهرهای شمالی کشور از جمله حاجیلر و کتول و استرآباد و کردمحله (کردکوی فعلی) تا گز و گلوگاه مورد تاخت و تاز قرارگرفتند. قتل و غارت آنها تنها شهرهای نواحی صحرا را در بر نمی گیرد بلکه نواحی دامغان و سمنان و شاهرود را نیز شامل می شود . بسیاری از سکنه قتل عام می شوند و نوامیس مردم مورد تجاوز و هتاکی قرار گرفتند و بسیاری از زنان و دختران جهت کنیزی و بهره برداری جنسی به صحاری ترکستان برده شدند . با توجه به کوچ نشین بودن تراکمه و عدم اسکان آنان در یک محل مساعی حکومتهای افشار و زندیه و قاجار جهت دفع فتنه آنان کارساز نیفتاد. زیرا پس از قتل و غارت و چپاول با اسبانشان به صحرای قره قوم پناه بردند. جایی که تعقیب و دسترسی قوای نظامی حکومتهای وقت به آنان دسترسی نداشتند . زیرا کنترل جمعیت سیّال که در یک نقطه جغرافیایی ساکن نیستند از لحاظ نظامی امکانپذیر نمی باشد .لذا جهت مقابله با این هجومهای بی امان اقدام به تغییر بافت مناطق مسکونی شهرهای یاد شده کردند. اگر روزی روزگاری گذرتان به شهر گرگان افتاد و وارد مناطق قدیمی شهر از جمله منطقه ملل و سرپیر و شاهزاده قاسم و سرچشمه شدید می بینید که بافت قدیمی شهر از نظر معماری به گونه ای است که کوچه ها را تنگ و باریک و دیوار ها را بلند درست کرده اند به این خاطر که ترکمنها با اسب به شهر حمله می کردند و اسب در کوچه های تنگ و باریک قدرت مانور ندارد . برروی دیوار ها سوراخهایی ایجاد کرده بودند که مدافعین از درون آن سورخها بر روی سواران ترکمن قیر و نفت مذاب می ریختند . با توجه به اینکه حکومت قاجار به خاطر در گیر بودن با سیاستها و توطئه های دول خارجی و استبداد و فساد داخلی کمتر می توانست به امور داخلی بپردازد نا امنی و قتل و غارت کاروانهای تجاری و مسافرتی در سطح کشور به نهایت رسیده بود و شمال شرق کشور به واسطه هجوم مکرر اقوام یاد شده بیشتر دستخوش این ناملایمات بود البته حکومت قاجار در اوایل حکومت ناصرالدین شاه جهت بر هم زدن توازن جمعیت شرق مازندران و استراباد که به نفع تراکمه بود درصدد کوچاندن اجباری سرریز جمعیت سیستان به این مناطق بودند مانند سیاستی که شاه اسماعیل در قبال ازبکها اعمال کرد و حتی به فرمان شاه چندین خانوار از اهالی سیستان توسط عضدوالدوله حاکم سیستان به ناحیه کتول کوچانده شدند از جمله معززی ها که اصالتا سیستانی هستند منتهی با انعقاد قرارداد 1907 و بندهای الحاقی بعدی به آن در قالب متمم قرارداد مذکور قسمت اعظم سیستان با نفوس انسانی مربوطه با نفوذ انگلستان به افغانها واگذار شد و عملا سناریوی کوچ اجباری اقوام سیستانی به ترکمن صحرا برای مدتها مسکوت ماند.
در اواخر حکومت قاجار و ایجاد انقلاب بلشویکی در روسیه . ارتش سرخ اقدام به سرازیر نمودن اقوام روس تبار از جمله چچن ها و انگوشها به ترکمنستان نمود تا جلوی دست اندازی و یورش ترکمنها به مناطق روس نشین جنوب سیبری گرفته شود در واقع روسها نیز به نوبه خود گرفتار همان بلایی بودند که همسایه جنوبی شان ایران از قرنها قبل از آن رنج می بردند . ورود روسها و چچن ها و انگوش ها به ترکمن صحرا باعث فشرده شدن جمعیت تراکمه به طرف مرزهای ایران می شود و این آغاز نابسامانیهای بیشتر در مرزهای شمال شرق ایران را سبب شده بود .اگر متون تاریخی اقوام را خوب از نظر بگذرانیم و بدون هیچگونه تعصبی آنها را تجزیه و تحلیل کنیم در مورد قوم ترکمن به این واقعیت پی می بریم که یک ترکمن قبل از این که خود را به سرزمینی وابسته بداند بیشتر خود را یک ترکمن می داند تا یک ایرانی و بیشتر خود را یک ترکمن می داند تا یک روس و... و تاریخ هجوم های آنان نشان داده است که هر وقت حکومت مرکزی ضعیف شده این قوم سلاح برداشته و طغیان نموده و با قوی شدن دولت مرکزی دوباره آتش زیر خاکستر شده است و واقعیت عینی این فرضیه را ما در اول انقلاب زمانی که حکومت مرکزی در ضعف دوران گذر به سر می برد تجربه کردیم و ایجاد دو جنگ خونین در گنبد را شاهدی زنده بر این مدعا می گیریم . با انقراض حکومت قاجار و روی کار آمدن حکومت پهلوی باز یک دوره ضعف حکومت مرکزی در ایران آغاز شد و این ضعف مجدداً باعث شروع یورشهای بی امان اقوام ترکمن به سرحدات مناطق فارس نشین شد و این مسئله موضوعی نبود که رضاخان میرپنچ با آن روحیه نظامی و ایجاد استقلال و قدرت مرکزی که داشت بتواند به آن به دیده اغماض و گذشت بنگرد. لذا به محض دست یافتن به قدرت . تمامی مساعی خود را در جهت تثبیت حاکمیت و از بین بردن مدعیان و شورشیان بکار برد . سردار اسد بختیاری را در تهران به بند کشید و بطور مرموزی کشت ، شیخ خزعل در خوزستان دستگیر و تومار حیاتش در هم پیچیده شد . خان ملک در سیستان و تیمور تاش در تهران و دیگر بزرگان و مدعیان یکایک روزگار شان بسر آمد و در این میان رضا شاه پهلوی ظهور نمود لذا برای شاه جدید وجود قومی سرکش و یاغی در منطقه استرآباد و گرگان قابل تحمل نبود بویژه با روحیه استقلال طلبی ترکمنها و ایجاد حکومت کمونیستی ترکمنستان در شمال ایران که هر لحظه بیم استقلال ترکمن صحرا و الحاق آن به جمهوری ترکمنستان می رفت . لذا تصمیم گرفت یکبار برای همیشه خود و ایران و منطقه استرآباد و کتول را از شرح این یورشهای گاه و بیگاه نجات دهد . لذا اقدام به ساماندهی بریگاردهای قزاق نمود و با قوه قهریه بی مانندی اقدام به بستن مرزها نمود .به طوری که احدی قدرت گذر از سرحدات ایران و ورود به ترکمنستان کمونیست و بلعکس را نداشت . سپس با روانه نمودن پلیس سیاسی اقدام به شناسایی بزرگان و سردستگان آنان و دستگیریشان نمود . با اعمال مدیریت و قدرت نظامی تراکمه را مجبور به تخت قاپو نمود . تخت قاپو واژه ای است که در ترکمن صحرا ایجاد شده و معنی آن اسکان اقوام کوچ نشین و گله دار ترکمن با اعمال به زور در یک نقطه و ایجاد مراکز دهات نشین بجای کوچ نشینی و اجبار آنان به کار کشاورزی بود. البته این اقدام توفیقهای زیادی برای رضاشاه داشت .
این عوامل به تنهایی باعث نشد که جلوی شورشها و هجومهای تراکمه را به مناطق فارس نشین بگیرد و هر از چندگاه اقدامهایی از جمله چپاول و غارت و دزدیدن زنان و دختران انجام می دادند که در قرن حاضر تکرار اقداماتی از اینگونه منجر به طغیان عباس گالش جهت انتقام گیری از تراکمه به جهت دزدیدن و تجاوز به خواهرانش توسط تراکمه گردید . ماجرای عباس گالش را اغلب بزرگان و ریش سفیدان که هنوز در قید حیات هستند را به یاد دارند . عباس گالش در انتقام گیری هایش تعداد زیادی از تراکمه را دستگیر و کشته و تکه تکه کرد.
اگر چه با بسته شدن مرزها و اسکان اجباری ترکمن ها تا حدودی از هجومهای آنان کاسته شد ولی ترس از استقلال طلبی و گرایش قومی و فطری ترکمنها با آن تعصبات قومی که داشتند هر آن احتمال تجزیه ترکمن صحرا و الحاق آن به حکومت جمهوری کمونیستی ترکمنستان می رفت و این همان موردی بود که همیشه ذهن نا آرام رضا شاه را به خود مشغول داشته بود و البته نگرانی او بی مورد هم نبود . و این سر آغاز تصمیمی بود که قصه تلخ آن در ذهن رضا شاه پهلوی نقش بست که ای کاش این قصه طور دیگری نوشته می شد و بازیگران سناریوی آن کسان دیگر بودند به قول حافظ: آسمان بار امانت نتوانست کشید – قرعه کار بنام من بیچاره زدند سر آغاز این قصه مهاجرت اجباری قومی بود که در ظاهراً به خاطر خشکسالی ولی در باطن امر به خاطر حفظ توازن جمعیت ترکمن صحرا بود که یورشهای آنان عرصه را بر مناطق فارس نشین تنگ کرده بود .
مهاجرتی که خط سیر آن با سیاستگذاری وزارت داخله حکومت پهلوی تدوین شده بود و تنها یک خط سیر داشت و تنها یک مکان جهت سکونت داشت . خط سیری به مسافت سیستان به ترکمن صحرا و نه جای دیگر و اسکان در جایی که فقط ترکمن داشت و نه کسی دیگر و اگر امروز به مناطق ترکمن نشین در ترکمن صحرا بروید می بینید که در کنار هر روستای ترکمن نشین یک روستای سیستانی نشین هم ساخته شده شانه به شانه هم انگار سالیان سال هست که مثل دو دشمن همدیگر را نگاه می کنند وچشم بر هم نمی گذارند زیرا ترس این وجود دارد گه اگر یکی بخوابد توسط دیگری دریده شود . و در پناه این آرامش شکننده بوجود آمده دیگران در خواب ناز و راحت بسر می برند و از مواهب خداوندی بهره مندند .
همانطوریکه در مطالب قبلی هامون مطالعه کردید به موجب قرارداد 1907 پاریس و بندهای الحاقی بعدی و متمم های منضم شده به آن ، قسمت اعظم سیستان با جمعیت ساکن در آن به افغانستان واگذار شد ولی اهالی آن قسمت از سیستان که سهم افغانستان شده بود هرگز از ایران جدا نشدند و دسته دسته و گروه گروه از سرزمین محل سکونتشان که در سیطره افغانستان قرارگرفته بود فرار کرده و وارد سیستان که متلق به ایران بود شدند ، زیرا عشق به وطن آن هم عشق به ایران چیزی نبود که به راحتی از دل و جان مردم سیستان خارج شود . انبوه جمعیتی که به سرحدات ایران بازگشتند با وضعیت بحرانی مواجه شدند . زیرا تمام مال و منال خود را در آن سوی مرز رها نموده و به دامان وطن بازگشته بودند و خشکسالی حاکم بر سرزمین سیستان این مشکلات را مضاعف می نمود . این انبوه جمعیت برای حکومت پهلوی معضلی شده بودند ، لذا با تصمیماتی که اتخاذ نمودند تصمیم گرفتند طرح کوچاندن اقوام سیستانی به مناطق ترکمن نشین که در زمان حکومت قاجار شروع و موقتاً از دستور کار خارج شده بود ، مجدداً در دستور کار قرار بگیرد و شورش ها و غارت های پی درپی اقوام ترکمن به مناطق فارس نشین حاشیه کوههای البرز و حاشیه شرقی دریای خزر اجرای این طرح را به جلو انداخت و در آن شرایط سخت دولت پهلوی تمام مساعی و تلاش و امکانات خود را در تسهیل این مهاجرت بکار انداخت و طرح طوری بود که اقوام سیستانی لاجرم مجبور بودند که در مناطقی که مد نظر حکومت می باشد اسکان پیدا کنند . محلهای این اسکان از مناطق شرقی مازندران آن روز از ابتدای منطقه جنگلی گلستان شروع و مناطق شمال و جنوب حوزه آبریز گرگان رود تا انتهای مناطق حاشیه خزر تا نزدیکی بندر گز را در بر می گرفت و اگر خوب به موقعیت جغرافیای انسانی و قومی این مناطق توجه کنید متوجه می شوید که مناطق یاد شده همان مناطقی هستند که اقوام ترکمن در آن سکونت داشتند و تا آن روز هیچ فرد غیر ترکمنی جرأت ورود به مرزهای نامرئی آن را نداشت . در تحقیقات میدانی که از ریش سفیدان و بزرگان سیستانی که در این مهاجرت اجباری بوده و لحظه لحظه وقایع آنرا شاهد بوده اند به عمل آمد با صراحت اظهار داشته اند که در بدو ورود هیچگونه امکاناتی وجود نداشت و دولت هم کمکی در جهت تامین موقتی آذوقه مهاجرین بعمل نمی آورد لذا جهت تامین مایحتاج و سرپناه و کار به مناطق فارس نشین مراجعه نمودند با این تصور که قرابت زبان و لهجه و مسلمان شیعه مذهب بودن می تواند عامل پیوند و برقراری ارتباط فیمابین شود ولی این خیال باطلی بود و با سردی و خفت از مناطق عمدتاً فارس نشین طرد می شدند و به دیده حقارت و توهین و تبعیض به آنان نگریسته می شد ، بطوری که اجازه استراحت در سایه منازلشان را حتی برای لحظه ای نمی دادند و در بعضی مناطق سگهای ولگردشان را به جان مهاجرین و زنان و فرزندانشان حمله ور می ساختند و از شیون دخترکان خردسال و زنان میانسال سیستانی که از حمله سگهای درنده وحشت می کردند لذت می بردند . خدایا چه درد بزرگی .اینها دردها و واقعیاتی هست که در هیچ کتاب و رساله ای نوشته نشده و فقط درد آن در سینه بزرگانمان مدفون مانده و با خود به دیار آخرت برده شده و خواهد رفت . قصه دردآور مردمی که سیاست آنان را از سرزمین تاریخی شان دور نموده تا سپر انسانی برای مردمی دیگر در سرزمین دیگری باشند . مردم آواره سیستانی نگاههای تبعیض آمیز توام با تحقیر را خوب می شناسند و فرزندانشان با این نگاهها بزرگ شده اند . نگاه تحقیر آمیز و تبعیض از جانب مردمی که مهاجران آورده شده بودند تا سپر بلای شان در مقابل هجوم اقوام شورشگر شمالی باشند . آورده شده بودند تا دیگر هیچ فارسی در مناطق ترکمن نشین با طنابی بر گردن به دنبال اسبی از نژاد ترکمنی کشیده نشود و به اسارت به ماری و عشق آباد فرستاده نشود . اما داستان مهاجرت اجباری اقوام سیستانی که دقیقاً حدود چهل سال بعد از مهاجرت اقوام ترکمن به نواحی گرگان و دشت اتفاق افتاد با تمام وقایع تلخ و جانکاهی که داشت وقایع حیرت آوری نیز داشت و آن پذیرش مهاجران سیستانی توسط ترکمن ها بود که علیرغم اختلاف نژاد و مذهب و زبان توانستند در کنار هم آرام بگیرند .آرامشی نه از روی عشق و علاقه بلکه آرامشی اجباری از روی نیاز متقابل . از دلایل عمده این تفاهم این بود که اقوام ترکمن اساساً گله دار و رمه دار بودند و کوچ نشین و بعد از اسکان اجباری و روستا نشین شدن بایستی به کار کشاورزی روی می آوردند ، یعنی کاری که اصلا در آن تخصص نداشتند ، در عوض مهاجرین سیستانی متخصص و خبره این کار بودند . لذا ترکمنها با تفاهم و از روی نیاز اقدام به پذیرش اقوام سیستانی جهت کار بر روی زمینهای زراعی در قبال دریافت دستمزد اندک نمودند . و دیگر اینکه با سیطره ارتش پهلوی بر ترکمنها و رو به ضعف گذاشتن شورشهای تراکمه و محدود شدن روحیه کوچ نشینی و عشایری از یک طرف و عدم پذیرش مهاجرین سیستانی از جانب مردم فارس زبان ، سیاستی در میان تراکمه ایجاد شد مبنی بر اینکه از قدرت همبستگی و روحیه سرسخت سیستانیهای مهاجر جهت فشار آوردن بر مناطق فارس نشین استفاده نمایند تا بلکه بتوانند امتیازات بیشتری کسب نمایند یعنی از تخصص و زحمات سیستانیها در مقابل دستمزدی اندک استفاده نموده و باعث عمران و آبادانی مناطق ترکمن نشین که از مناطق دیگر عقب مانده تر و ویران بود شده و از لحاظ اقتصادی پیشرفت نمایند . سیستانیهای مهاجر مجبور بودند جهت تامین نیازهای اولیه زندگی به شدت در حد برده برای ارباب ترکمن خود جان بکنند و در مقابل دستمزدی اندک و ناچیز دریافت نمایند و بعضاً ارباب ترکمن چنان حساب و کتاب ضالمانه ای انجام می داد که دهقان سیستانی اش را زیر بار سلف و سود و بهره ظالمانه می برد .
یک سیستانی که دهقان و کارگر ترکمن بود ، فرزند او هم بایستی دهقان و کارگر همان ارباب می شد و هیچ ارباب ترکمن دیگری مجاز نبود دهقان ارباب دیگر را به کار بگیرد .
دهقان سیستانی مجبور بود فقط از مغازه ارباب خودش خرید نماید آنهم بصورت نسیه و با چند برابر قیمت در حسابش نوشته می شد تا با برداشت محصول از سهم کارگریش تسویه شود ، بر سر محصولی که آنهم بیشتر هزینه های تولیدش بر دوش دهقان بیچاره سیستانی گذاشته می شد و دهقان سیستانی تا آخر عمرش بدهکار ارباب ظالمش قرار می گرفت .
با دهقان سیستانی از سیاهان برده در دوران برده داری قرن هجدهم و نوزدهم میلادی بدتر برخورد می شد .قانونی نبود ، اخلاقی نبود ، انسانیتی نبود تا به درد و داد این مردم مفلوک که قربانی سیاست مهاجرت اجباری حکومت پهلوی شده بودند برسد .
قصه تلخ داستان تبعیض ها و تحقیر های این مردم زحمتکش همچنان ادامه دارد . یک سیستانی بخاطر ظلمی که حکومت قاجار و پهلوی در حق سیستان و سیستانی روا داشت در درگاه خداوند هرگز سردمداران آنرا نخواهد بخشید . حکومت بی کفایت قاجار قسمت اعظم سیستان را به باد داد و حکومت پهلوی بخاطر حفاظت از مردمی ، مردم سرزمینی را به سرزمینی دیگر آواره نمود . داستان این مهاجرت و زجرهای پدرانمان آنقدر بی صدا نوشته شد و آنقدر بی صدا خوانده شد که هیچکس مضمون آن را نفهمید تا برای دیگران نقل کند و همچنان در قلبها و سینه مدفون ماند .
منابع مورد استفاده :
تاریخ ایران باستان
تاریخ ترکمن... محمد سارای
مارقوش ترکمنها
پیدایش خلق ترکمن، انتشارات کانون سیاسی و فرهنگی خلق ترکمن.
رنه گروسه، امپراتوری صحرا نوردان، ترجمه عدالحسین میکده
تحقیقات میدانی و منابع مردمی که زمان مهاجرت و ویژگیهای آنرا درک کرده اند به عنوان اسناد زنده
پی نوشت ها :
-[1] اوغوزها اجداد تراکمه امروزی هستند [2] - کنیاز در زبان روسی به معنی دوک و شاهزاده نشین می باشد [3] - صربها اگر چه در اروپای متمدن زندگی می کنند ولی همچنان روحیه خباثت و وحشیگیری خود را حفظ کرده اند . که برای نمونه این خصلت آنان را در جنگ بوسنی و بالکان عینا مشاهده کردیم .برای توضیحات بیشتر در این رابطه رجوع کنید به : -[4] اجداد ترکمن ها [5] - مرو [6] - استراباد کنونی [7] - بالخاش [8] - مغولستان آن دوران گسترده تر از امروز بود و تا دریاچه بالخاش امتداد داشت [9] - مانند مردم تونس در شمال آفریقا . تونسی ها اصالتا عرب نیستند ودر اصل از قوم کارتاژ بوده و آتیلا از میان این قوم برخاست و امپراطوری رم را به چالش کشاند . ولی بر اثر استیلای اعراب زبان و فرهنگشان عربی شده است. [10] - ازبکستان فعلی -[11] عشايري ،دامداري و کوچ [12] - اگر به مناطق ماری و یولاتان و تازه درمش و ایلیکی در ترکمنستان بروید ، جمعیت زیادی از افراد فارس زبان را مشاهده می کنید که در آنجا زندگی می کنند و بعضی از آنها بقایای همان اسرایی می باشند که اجداد آنها از مناطق استراباد و کتول و شمال خراسان اسیر و به مناطق یاد شده منتقل شده اند [13] - مرحله آخر و نهایی مهاجرت تراکمه به ایران که خود را اکنون بومی فرض می کنند در سال 1305 هجری اتفاق افتاد مهاجرت اولیه آنان بعد از انتقال ایل قاجار به تهران بوقوع پیوست و مهاجرت و کوچ اجباری اقوام سیستانی به ناحیه کتول و حاجیلر به جهت حفظ توازن جمعیتی با تراکمه مهاجر به این سوی گرگان رود و اترک رود بود . اولین مرحله از مهاجرت سیستانیها همانطور که قبلا ذکر شده به ناحیه کتول بودکه طایفه معززی علی آباد از آن جمله اند.
تحقیقات میدانی و منابع مردمی که زمان مهاجرت و ویژگیهای آنرا درک کرده اند به عنوان اسناد زنده
پی نوشت ها :
-[1] اوغوزها اجداد تراکمه امروزی هستند [2] - کنیاز در زبان روسی به معنی دوک و شاهزاده نشین می باشد [3] - صربها اگر چه در اروپای متمدن زندگی می کنند ولی همچنان روحیه خباثت و وحشیگیری خود را حفظ کرده اند . که برای نمونه این خصلت آنان را در جنگ بوسنی و بالکان عینا مشاهده کردیم .برای توضیحات بیشتر در این رابطه رجوع کنید به : -[4] اجداد ترکمن ها [5] - مرو [6] - استراباد کنونی [7] - بالخاش [8] - مغولستان آن دوران گسترده تر از امروز بود و تا دریاچه بالخاش امتداد داشت [9] - مانند مردم تونس در شمال آفریقا . تونسی ها اصالتا عرب نیستند ودر اصل از قوم کارتاژ بوده و آتیلا از میان این قوم برخاست و امپراطوری رم را به چالش کشاند . ولی بر اثر استیلای اعراب زبان و فرهنگشان عربی شده است. [10] - ازبکستان فعلی -[11] عشايري ،دامداري و کوچ [12] - اگر به مناطق ماری و یولاتان و تازه درمش و ایلیکی در ترکمنستان بروید ، جمعیت زیادی از افراد فارس زبان را مشاهده می کنید که در آنجا زندگی می کنند و بعضی از آنها بقایای همان اسرایی می باشند که اجداد آنها از مناطق استراباد و کتول و شمال خراسان اسیر و به مناطق یاد شده منتقل شده اند [13] - مرحله آخر و نهایی مهاجرت تراکمه به ایران که خود را اکنون بومی فرض می کنند در سال 1305 هجری اتفاق افتاد مهاجرت اولیه آنان بعد از انتقال ایل قاجار به تهران بوقوع پیوست و مهاجرت و کوچ اجباری اقوام سیستانی به ناحیه کتول و حاجیلر به جهت حفظ توازن جمعیتی با تراکمه مهاجر به این سوی گرگان رود و اترک رود بود . اولین مرحله از مهاجرت سیستانیها همانطور که قبلا ذکر شده به ناحیه کتول بودکه طایفه معززی علی آباد از آن جمله اند.
تاريخ : چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ | 17:34 | نویسنده : کیانتاج |
